روی پله های دانشگاه نشسته بودم و داشتم عکسای گذشته نگاه می کردم.که یکی از مسئولین دانشگاه که ما همیشه مسخرش می کنیم از کنارم رد شد و گفت تو چرا همش تو راه پله می شینی؟برو روی صندلی.نمی خواستم جوابشو بدم فقط خندیدم که باز تکرار کرد روی صندلی هم که می شینی شکستس!!(اینو راس می گفت تفلک) بازم خندیدم....
جایی بشین که پشتت محکم باشه!؟!؟!؟می خواستم بگم احتیاج ندارم خودم محکمم ولی.....
زندگیم اینو نشون نمی داد.واقعا چقدر به پشتم نگاه کردم که ضربه نخورم؟نمی دونم شاید خیلی کم.....
اگه فقط یک بار برمی گشتم و پشتمو نگاه می کردم این همه مشکل نداشتم
چه هیاهوی غریبی؟
به دنبال چه می گردم؟
از این دنیا چه می خواهم؟
چقدر پوچ است خنده ها و شادی هایم
خلوتم خبیثانه خدا را دور می اندازد!
آشغالها را کجا گذاشته ام؟؟؟
آه لباسهایم آشغالدانی اند!!!
اما دیگر جایی نیست
حتی فرصت افسوس هم ندارم
تمام نا تمام من
با چه
تمام می شود؟؟؟
رسیده ام به جایی که
از ترس جانی
که برایت می دادم
جان دادم!!!
جانی که تو برایش می مردی
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو باختی به نامردی
من باختم به سادگی ، به رویا های قشنگ
چه خوب بی حساب شدیم!
.
.
.
زنان در لباس شیطان
چه می خواهند از مردان زن نما ؟!؟!
جان به لب رسید
بگذارهیچ نگویم که جان از کام به در می رود!
روزگار سختیست! کجاست اون عشقی که 4 سال بهش وفادار بودی؟ الهام خوبم برای رهاییت دعا می کنم…..
تسلیم نشو
وقتی از احساس دورند
نوشته هایم رنگ باخته اند
دیگه خبری از شادی نیست
نمی خواهم تکرار کنم
زمینی ـ آسمانی
پتک زیبایی بود
که بر سرم خورد
کاش اصول زندگی کردن
در کتاب اصولم بود
کاش زندگیم در دفتر زیتونی دستم خلاصه می شد
من روی قلبت راه می رم
با کفش های سبز کتونی
یا شاید اگه دلم بخواد دامن
وقتی تو خوابی
چقدر دوست داشتنی می شم
هیجان زده و پر حرف
و گاهی یادم می ره که تو خوابی!!!
.............
وقتی تو خوابی
زندگی غیر واقعی می شه
البته شک دارم با تو بودن واقعیته
یا به یاد تو بودن؟
و من باز توی رویام
روی قلبت راه می رم
کفش سبز کتونی می پوشم
و شاید اگه دلم بخواد دامن!
فقط وقتی که تو خوابی.....